|
|
|
|
|
۱- یکی: به به!!! حالا اسمش چیه؟ ایور: شهپر!! یکی: آها کامبیز و میگی؟ ایور: نه ببین به خاطر رنگ و قیافه و ظاهر از نظر منطقی شهپر بهتره یکی: حالا کی بریم کامبیز و ببینیم. ایور: بله!!!!! هر وقت می فرمایید. (کامبیز هم شد اسم!!!!) ۲- دوکی(بر وزن یکی): إإ!! با پاریکار!! چطوره؟ ایور: شهپر و میگی؟ دوکی: نه بابا همون پاریکار ایور: بابا حداقل بگو کامبیز یا ایور. دوکی: [اصلا گوش نداده من چی گفتم] ۳- سه کی: با کی اومدی ایور: شهپر سه کی: چییییییییییییی!! ایور: شهپر سه کی: بابا بی خیال با این اسم ناجور حسابی بووووووووووووووووووووووووق کردی اش که. ایور: بی ادب. سه کی: حالا از کدوم مدل هست این شهپر خانوم پولیه یا با عطر و اینا هم خر می شه. ایور: تمی خواد تو بهش بگو کامبیز سه کی: بدتره که این. ایور: خوب بابا همون پاریکار سه کی: نوچچچ بهش نمی یاد ایور: خر چسونه خوبه؟ سه کی: هااااااااااااااااااا!! این به خودت بیشتر میاد ولی. ایور:بلللللللللللللللله
پی. اس. نداریم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:1 توسط ایور
|
|
||
|
|
|
|
|
دو سال پیش نه سه سال پیش (چقدر زود گذشت) یک روز از همین روزهای پاییزی که باران خیلی شدیدی می اومد من از ماشین پیاده شدم و دست تو رو که اصرار داشتی زیر یک سقف پنهان بشی کشیدم. زیر اون بارون من تا تونستم بالا پایین پریدم و جیغ و ویغ کردم و تو آروم و با کمی اخم کنار ماشین ایستادی و من نگاه کردی. من اسمت رو فریاد زدم و سعی کردم کمکت کنم که از این بارون لذت ببری و تو شاید!! لبخند محوی زدی. من چرخیدم و خندیدم و با چشمانی که به زور بازشون می کردم سعی کردم تمام قطره هایی که از اون بالا به صورتم نزدیک می شدن نگاه کنم و وقتی سرم رو پایین آوردم توی تصویر محوی که دورم می چرخید تو رو دیدم که به من نزدیک شده بودی با چشمان نگرانت نگاهم می کردی. من بلند و پر صدا خندیدم و قظره های آب روی صورت یخ کرده و بی رنگم لیز خورد و تو به دختری نگریستی که با صورت رنگ شده زیر آن چتر سیاه کنار دوست تو ایستاده بود و ما را می نگریست. من نگاهم را از آنها گرفتم و نگاه بی مهر تو لبخند را بر لب من خشکاند. نگاه من اون روز پر از شور بود و شادی و نگاه تو پر از شماتت و آزردگی. قلب من آن روز عاشق تر بود به تو و دنیا، قلب تو اما..... ......................... دیشب زیر اون بارون تند پاییزی آرام و بی صدا تمام راه رو پیاده پیمودم. چشمانم را بستم و نوازش نرم قطره ها بر روی صورت بی رنگم بلعیدم. لبخند زدم و صدای باران را به مغزم فرو دادم و به مردمی نگریستم که زیر چترهای سیاه رنگ راه می رفتند و یا زیر سقف کوتاه مغازه ها پنهان شده بودند. من اما رفتم و خندیدم و با خود اندیشیدم که روح من شاید با باران پیوند ها دارد. که کاش چتری وجود نداشت. که هرگز آنانکه از باران متنفرند را دوست نخواهم داشت.که کاش تو باران را دوست داشتی. پی.اس. لازم به ذکر است که دیشب وقتی در اون حال و روز به مادر گرامی که با نگرانی توی ماشین منتظرم بود رسیدم، "دیوانه" تنها کلمه محبت آمیزی بود توانست بر زبان جاری کند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:44 توسط ایور
|
|
||
|
|
|
|
|
من آموختم که اگر تمامی مردم دنیا هم دوستان تو باشند باز تنها خواهی بود آنگاه که خود را فراموش کنی.
من فهمیدم که عشق بزرگ تر ها در زندگی شان محو است و زندگی کوچک ها در عشقشان غوظه ور. من دانستم که این دنیا و آدمهایش چون آب روان رودخانه ها در گذرند و تو نظاره گر این گذاری و تنها می توانی نوای این آمدن ها و رفتن ها را به خاطر بسپاری.
پی.اس. هزاران نفر برای باریدن باران دعا میکنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمههایش سوراخ است |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:18 توسط ایور
|
|
||
|
|
|
|
|
با یک جمعی که بیشترشون رو نمی شناختم رفتم تولد بازی اونم از یک نوع جدید. خیلی جالب بود چون بهم ثابت شد که من و تفکراتم تنها نیستیم. من جمعی رو دیدم که مثل من بی. اف نداشتن و این رو غیر طبیعی نمی دیدن اونم تو این سن! مثل من از آرایش و آرایشگاه و زلمریمبو اطلاعات زیادی نداشتن و تو رو کددی نمی دیدن. مثل من صبح ها رو جلوی آیینه به جنگولک بازی نمی گذروندن این رو عادی می دونستن. مثل من با خودشون قرار گذاشته بودن توی سفرهاشون به دشت و دمن یه دستکش و یک پلاستیک همراه داشته باشن و آشغالهایی که ملت متمدن باهاش طبیعت رو زینت دادن جمع کنن و این این رو دیوانگی نمی دیدن. من چند نفری رو دیدم که مستقل از اینکه چند وقته باهات آشنا شدن یا چه اعتقادی داری می تونستن وسط در و درخت، وقتی باد بین موهاشون می پیچید، یک تولد دشت و دمنی رو جشن بگیرن و برای خوش گذروندن به شرط و شروط خاصی متوسل نشن. نصفه جات خالی!! پی. اس. این شهر زنان هم خوب چیزی می شه ها! فقط از مسولین می خوایم که وقتش و بیشتر کنن. راستی من فهمیدم خانومها وقتی دعواشون میشه خیلی خفن می شن!! می خوام برم یاد بگیرم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 17:1 توسط ایور
|
|
||
|
|
|
|
|
حاصل رفتن تو سکوت بود و تفکر. بی خوابی بود و نگریستن در شب های بلند زمستانی. تنهایی بود و راه رفتن در روزهای بلند تابستانی.
و دویدن تا به آن سوی رسیدن. تو رفته ای و من نگاهم، تجربه ها دارد از زیبایی طبیعت. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 1:31 توسط ایور
|
|
||
|
|
|
|
|
لبخند زد و من پاکت رو روی میز گذاشتم.
عکس رو از پاکت بیرون کشید و روی صفحه سفید پشت سرش ثابت کرد و من روی صندلی جابه جا شدم. عینک اش رو به پیشانی نزدیک کرد و من چشمانم را ریز کردم. زیر چشمی به من و صندلی خالی کنارم نگاه کرد و من کیف ام رو به پاها فشرده ام. پرسید که چرا همراهی ندارم و من به یاد شماره هایی افتادم که صبح روی موبایل بالا و پایین کرده بودم. گفت که اگر کسی بیرون اتاق هست صدا کنم و من اتاق انتظار رو تصور کردم که هیچ چهره آشنایی ندیده بودم. با یک قدم روی صندلی قرار گرفت و من پهلویم را به میز تکیه دادم. گفت که درمان باید سریع شروع شود و من رشته ای از موهایم را دور انگشتم حلقه کردم. اخم کرد و گفت عوارض دارو ها پس از قطع دارو از بین می رود و من رشته مو را زیر روسری پنهان کردم. برگه را به سمتم گرفت و من در مقابل میز ایستادم. یاد آوری کرد که صبح فردا با این برگه پذیرش خواهم شد و من عکس روی پاکت سفید را در میان انگشتانم تکان دادم. با لبخندی محو سر تکان داد و من بدون لبخند خداحافظی کردم. ................................................................................... زن سفید پوش و یک سبد مشبک با دو جفت چرخ زمخت وارد اتاق شدند و من چشمانم را به سقف دوختم. گلهای پژمرده روزها قبل توی سبد خرد شد و من یک ضربدر دیگر روی کاغذ کنار تخت کشیدم. گلهای تازه در گلدان شیشه ای آرام گرفت و من به کنسرو ها تلنبار شده نگاه کردم. ملحفه سفید تاکرده پایین تخت قرار گرفت و من به علامتهای قرمز صف شده روی برگه پایین تخت نگاه کردم. رد پای دستمال نمدار روی میز فلزی ماندگار شد و من به یاد پچ پچ آرام دکتر افتادم. پرده سفید با بسته شدن پنجره روی شیشه های مات اتاق بی حرکت ماند و من به آنهایی فکر کردم که این روزها در این اتاق رفت آمد کردند. همان ها که مدتها بود من برایشان فراموش شده بودم. همان ها که هیچ وقتی برای دیدن من نداشتند. همان ها که در بالا و پایین کردن شماره های تلفن همیشه جا می ماندند و حالا آمده بودند که .. در اتاق پشت سر زنان سفید پوش بسته شد و من به این فکر کردم که حالا آمده بودند که چه بگویند. صدای پاها پشت در بسته اتاق محو شد و من از تمام آنهایی که مرگ تنها دلیلی بود که یاد من کرده بودند، رو برگرداندم. ملحفه سفید تا روی صورتم بالا آمد و من به چهره زنی اندیشیدم که بعد از این، در خطاب کودک من، مادر بود. پی. اس. به مناسبت مرگ منصوره. | ||