|
|
|
|
|
هنوز هم خنده های بلند و ناگهانی ات مرا تا به مرز تحمل ام عصبی می کند. هنوز هم ادب اغراق آمیزت مرا تا فرداها عذاب می دهد. هنور هم آرام و عصا قورت داده نشستنت مرا انقدر حرصی می کند که مشت هایم را بر هم گره بزند. اما هنوز هم نگاه گرمت در جمع مرا تا دوباره دلداده می کند. هنوز هم توجه عمیقت از دورتر ها مرا تا همیشه آرام می کند. هنوز هم دستان گرمت مرا تا یک آغاز پر از احساس می کند. ..... سالها ست که می گذرد و من هنوز هم عاشقم. عاشق مردی که عشقش را به سخره گرفت و عشق ام را در مسلخگاه گردن زد. پی. اس. این نوشته از زبان [فقط] من نیست. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 1:35 توسط ایور
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی دلتنگی هات گلوم رو انقدر فشار میده که راه نفسم بسته میشه. همه این اشکهاست که دست من رو با دست اون غریبه آشنا کرد، همون دستی که محکمتر می گیرمش تا یاد تو از سرم بیرون شه ولی باز! تماما تداعی دستان توست. پی.اس. امشب همه دلم در هوای توست. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 13:59 توسط ایور
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی به نظرم یه مریضی هایی مثل انفولانزای خوکی هم بد چیزی نیست ها!!! همه حاضرن کلی امکانات در اختیارت بذارن و حقوق - مقوقت رو هم بدن فقط به شرط اینکه طرفشون آفتابی نشی و توی قرنطینه ات بمونی!!! خیلی حال میده هااااا. البته به شرط اینکه زنده بمونی!!! پی. اس. الان که فکر می کنم به نظرم بهتره آدم با آنفولانزای خوکی بمیره تا سرطان. اینجوری هیچ کس نمی آد بالا سرت تا از 6 ماه قبل انقدر بالا سرت عرر بزنه و ناله کنه که به خاطر اینکه از این ناله ها خلاص شی خودت داوطلبانه به عزراییل التماس کنی. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 23:1 توسط ایور
|
|
||
|
|
|
|
|
تو دلم دارن رخت می شورن، فکر می کنم از شوینده های بسیار قوی هم استفاده می کنن. نمی دونم کی می خوام یاد بگیرم که وقتی یه کاری عقب می افته بهتره یک فکری براش بکنم که به این وضع نیفتم. الکی دلم شور می زنه هیج غلطی هم نمی کنم، آخرش هم ............ احساس بی مصرفیم حالم و داره به هم می زنه. پی. اس. دوستانی که نظر خصوصی میذارن و توش سوال هم می پرسن و هیچ آدرسی هم از خودشون نمیذارن که جواب سوالشون رو بگیرن!! خداییش چه جوری فکر می کنن؟!؟!؟! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 21:1 توسط ایور
|
|
||
|
|
|
|
|
آمده بودم تا برایت بگویم ازتازه گی و شادی که دیدنت به تمام زندگی ام هدیه داد. اما به جای آن فقط لبخند زدم. آمده بودم تا برایت بگویم از دلتنگی هایم و از جای خالی قلبم که هیج وقت پر نشد. اما جای آن فقط ابروهایم را در هم کشیدم. آمده بودم تا برایت بگویم از همه روزهایی که ذهنم پر بود از تداعی نگاه تو و تمام شبهایی که دستانم غرق بود در تمنای دستان گرمت. اما به جای آن فقط گفتم که تو هم خاطره ای شده ای چون تمام گذشته ها. آمده بودم تا برایت بگویم از تمام تنهایی هایم. از همه ترسهایی که بازنگشتن تو به چشمانم هدیه داده است از آغوش گرم تو که تنها مأمن بدن یخ کرده من است. از عشق تو که در تمام وجودم رخنه کرده است. از نگاه گرم تو که تمام تمنای چشمان من است. آمده بودم تا برایت بگویم که تنها اشاره ای از تو مرا از همه رفتن ها و نماندن ها باز خواهد داشت، اما به جای آن فقط با یک خداحافظی ساده از کنارت گذشتم. پی. اس. اصلا حال نمی کنم پی. اس. بنویسم. مشکلی داری؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 14:56 توسط ایور
|
|
||
|
|
|
|
|
۱- یکی: به به!!! حالا اسمش چیه؟ ایور: شهپر!! یکی: آها کامبیز و میگی؟ ایور: نه ببین به خاطر رنگ و قیافه و ظاهر از نظر منطقی شهپر بهتره یکی: حالا کی بریم کامبیز و ببینیم. ایور: بله!!!!! هر وقت می فرمایید. (کامبیز هم شد اسم!!!!) ۲- دوکی(بر وزن یکی): إإ!! با پاریکار!! چطوره؟ ایور: شهپر و میگی؟ دوکی: نه بابا همون پاریکار ایور: بابا حداقل بگو کامبیز یا ایور. دوکی: [اصلا گوش نداده من چی گفتم] ۳- سه کی: با کی اومدی ایور: شهپر سه کی: چییییییییییییی!! ایور: شهپر سه کی: بابا بی خیال با این اسم ناجور حسابی بووووووووووووووووووووووووق کردی اش که. ایور: بی ادب. سه کی: حالا از کدوم مدل هست این شهپر خانوم پولیه یا با عطر و اینا هم خر می شه. ایور: تمی خواد تو بهش بگو کامبیز سه کی: بدتره که این. ایور: خوب بابا همون پاریکار سه کی: نوچچچ بهش نمی یاد ایور: خر چسونه خوبه؟ سه کی: هااااااااااااااااااا!! این به خودت بیشتر میاد ولی. ایور:بلللللللللللللللله
پی. اس. نداریم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:1 توسط ایور
|
|
||
|
|
|
|
|
دو سال پیش نه سه سال پیش (چقدر زود گذشت) یک روز از همین روزهای پاییزی که باران خیلی شدیدی می اومد من از ماشین پیاده شدم و دست تو رو که اصرار داشتی زیر یک سقف پنهان بشی کشیدم. زیر اون بارون من تا تونستم بالا پایین پریدم و جیغ و ویغ کردم و تو آروم و با کمی اخم کنار ماشین ایستادی و من نگاه کردی. من اسمت رو فریاد زدم و سعی کردم کمکت کنم که از این بارون لذت ببری و تو شاید!! لبخند محوی زدی. من چرخیدم و خندیدم و با چشمانی که به زور بازشون می کردم سعی کردم تمام قطره هایی که از اون بالا به صورتم نزدیک می شدن نگاه کنم و وقتی سرم رو پایین آوردم توی تصویر محوی که دورم می چرخید تو رو دیدم که به من نزدیک شده بودی با چشمان نگرانت نگاهم می کردی. من بلند و پر صدا خندیدم و قظره های آب روی صورت یخ کرده و بی رنگم لیز خورد و تو به دختری نگریستی که با صورت رنگ شده زیر آن چتر سیاه کنار دوست تو ایستاده بود و ما را می نگریست. من نگاهم را از آنها گرفتم و نگاه بی مهر تو لبخند را بر لب من خشکاند. نگاه من اون روز پر از شور بود و شادی و نگاه تو پر از شماتت و آزردگی. قلب من آن روز عاشق تر بود به تو و دنیا، قلب تو اما..... ......................... دیشب زیر اون بارون تند پاییزی آرام و بی صدا تمام راه رو پیاده پیمودم. چشمانم را بستم و نوازش نرم قطره ها بر روی صورت بی رنگم بلعیدم. لبخند زدم و صدای باران را به مغزم فرو دادم و به مردمی نگریستم که زیر چترهای سیاه رنگ راه می رفتند و یا زیر سقف کوتاه مغازه ها پنهان شده بودند. من اما رفتم و خندیدم و با خود اندیشیدم که روح من شاید با باران پیوند ها دارد. که کاش چتری وجود نداشت. که هرگز آنانکه از باران متنفرند را دوست نخواهم داشت.که کاش تو باران را دوست داشتی. پی.اس. لازم به ذکر است که دیشب وقتی در اون حال و روز به مادر گرامی که با نگرانی توی ماشین منتظرم بود رسیدم، "دیوانه" تنها کلمه محبت آمیزی بود توانست بر زبان جاری کند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:44 توسط ایور
|
|
||
|
|
|
|
|
من آموختم که اگر تمامی مردم دنیا هم دوستان تو باشند باز تنها خواهی بود آنگاه که خود را فراموش کنی.
من فهمیدم که عشق بزرگ تر ها در زندگی شان محو است و زندگی کوچک ها در عشقشان غوطه ور. من دانستم که این دنیا و آدمهایش چون آب روان رودخانه ها در گذرند و تو نظاره گر این گذاری و تنها می توانی نوای این آمدن ها و رفتن ها را به خاطر بسپاری.
پی.اس. هزاران نفر برای باریدن باران دعا میکنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمههایش سوراخ است |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:18 توسط ایور
|
|
||
|
|
|
|
|
با یک جمعی که بیشترشون رو نمی شناختم رفتم تولد بازی اونم از یک نوع جدید. خیلی جالب بود چون بهم ثابت شد که من و تفکراتم تنها نیستیم. من جمعی رو دیدم که مثل من بی. اف نداشتن و این رو غیر طبیعی نمی دیدن اونم تو این سن! مثل من از آرایش و آرایشگاه و زلمریمبو اطلاعات زیادی نداشتن و تو رو کددی نمی دیدن. مثل من صبح ها رو جلوی آیینه به جنگولک بازی نمی گذروندن این رو عادی می دونستن. مثل من با خودشون قرار گذاشته بودن توی سفرهاشون به دشت و دمن یه دستکش و یک پلاستیک همراه داشته باشن و آشغالهایی که ملت متمدن باهاش طبیعت رو زینت دادن جمع کنن و این این رو دیوانگی نمی دیدن. من چند نفری رو دیدم که مستقل از اینکه چند وقته باهات آشنا شدن یا چه اعتقادی داری می تونستن وسط در و درخت، وقتی باد بین موهاشون می پیچید، یک تولد دشت و دمنی رو جشن بگیرن و برای خوش گذروندن به شرط و شروط خاصی متوسل نشن. نصفه جات خالی!! پی. اس. این شهر زنان هم خوب چیزی می شه ها! فقط از مسولین می خوایم که وقتش و بیشتر کنن. راستی من فهمیدم خانومها وقتی دعواشون میشه خیلی خفن می شن!! می خوام برم یاد بگیرم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 17:1 توسط ایور
|
|
||
|
|
|
|
|
حاصل رفتن تو سکوت بود و تفکر. بی خوابی بود و نگریستن در شب های بلند زمستانی. تنهایی بود و راه رفتن در روزهای بلند تابستانی.
و دویدن تا به آن سوی رسیدن. تو رفته ای و من نگاهم، تجربه ها دارد از زیبایی طبیعت. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 1:31 توسط ایور
|
|
||