تبليغاتX
روی ماه خدا - اعتماد و پرواز

تنها و آرام می رفتم و فکر می کردم. گاه  به گاه نوشته هایم  را جابه جا می کردم تا مسیر را به خاطر آورم. گاه راه را کمی تغییر می دادم تا شاید راه را کوتاه کنم. گاه شک می کردم به درستی راه به صحت هدف به تمام امیدها که در ذهنم ریشه داشت. به ارزش انچه در این مسیر از دست می دادم و به و به اهمیت انچه شاید در انتها نصیبم می شد.و گاه در دلتنگی و تنهایی اشک هایم را ارام در باران می شستم.

و بعد آن مرد سیاه پوش آمد، با سلامی که پر از دلهره شدم با نگاهی که پر از تردید شدم. او امد و از من خواست که به او اعتماد کنم....

 کردم. چرا؟ نمی دانم شاید می خواستم یکبار از دید او دنیا ار ببینم. شاید می خواستم زندگی را گونه دیگری امتحان کنم.

شکست تمام قوانین ام را تمام مزرهایم را

برهم ریخت همه تعریف هایم را همه اصلهایم را

و از من خواست پرواز کنم. خواستم اما نشد.. پرهایم در ان همه فشار حتی بازشدن را تجربه نکرد.

 مرد سیاهپوش می خواهد که پرواز را از نو شروع کنم. من اما دیگر او را نمی خواهم. نه او را و نه پروازش را.

اکنون من مانده ام در یک میانه راه. تنها، زانوهایم را در بغل گرفته ام و به همه آنچه شکست و ریخت می نگرم و می اندیشم که به راستی آن رهگذر از من چه می خواست.

به راستی شکستن راه پرواز بود؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 14:30  توسط ایور  |